تبليغاتX
گاه نوشته های خانوم ح-جیمی


امروز اوضاع جسمیم اصلن خوب نبود..نود درصد وقتم رو توو تخت گذروندم و گاهی مینشستم پای کامپیوتر ولی سریع دراز میکشیدم...

 

 


الان آقای ح-جیمی داره شام میخوره (!) و من به طرز وحشتناکی دلم میخواس اینجا بود و یک عالمه باش حرف میزدم..امروز کلن دلم حرف زدن میخواس...یه موقع هایی اینجوری میشم،دلم میخواد بشینم با آقای ح-جیمی کلی حرف خاله زنکی بزنم..امشبم دلم میخواس بشینم یه دل سیر حرف بزنم از اواخر بهمن که عروسیه دختر عمه جونمه و من نمیدونم چی بپوشم...چی بخرم..چی بدوزم..تنها کار مفیدی که کردم خریدنه یه گوشواره ی اسپرت و خوشگله..همین..

 

 

 

دلم میخواس آقای ح-جیمی بود،توو نت کلی مدل لباس پیدا میکردیم و با هم دیگه یکیشونو انتخاب میکردیم که مناسب باشه(البته هنوز مطمئن نیستم که حوصله ی این چیزارو داشت اگه امشب اینجا بود یا نه)،بعد بم میگف که با چه لباسی چه کفشی بپوشم،موهای فرفریمو چیکار کنم!!!

 

 


حیف که نیست و منم همچنان سردر گمم...

 

 

 

 

پ.ن:ممنون میشم اگه مدل لباس کوتاه و دخترون ه و خوشگلی توو نت دیدین برام ادرسش رو بزارین:)

 

 

 

چی بپوشم

 

نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 11:37 PM توسط خانوم ح-جیمی| |
 

نمره ی زبان تخصصیت بشه 20 تمام!!!!
اونوخ جمعیت و تنظیم خانوادت بشه 11.33 !!!!!

این یعنی چی آیا؟(باتوجه به اینکه دومی رو کلی بیشتر از اولی خونده بودی!!!!!!!)

یعنی:

الف:زبان خارجه ات عالیه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ب: تنظیم خانوادت ضعیفه!!!!؟
ج: علاقه ای به تنظیم جمعیت نداری!!!!؟
د:بچه ها باحالن و باید بچه دار شد!!!!؟
ه:کلن جلوگیری از بارداری چیز مزخرفیه!!!!؟
ف:جلوگیری از بارداری چیه؟!!!!!
و:همه ی موارد؟!!!
ز:هیچکدام؟!!!!

 


پ.ن-دلم خیلی برای ح-جیمی و شما و اینجا تنگ شده بود!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 10:1 PM توسط خانوم ح-جیمی| |
امتحانام تموم شد دوستای خوبم..دیشب وسایلم و جمع کردم و با بابام اومدم..یکی از نزدیکام رو از دست دادم..میام پیشتون به زودی
نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 3:42 PM توسط خانوم ح-جیمی| |


چن بار این صفحه رو باز کرده باشم و دوباره بسته باشم خوبه؟
نمیدونم اصن چارتا کلمه هم بنویسم که به هم ربط داشته باشه..ذهنم آشفتست و امتحانام هم که وحشتناک...
صب شنبه میرم شهر تحصیلی تا آخر امتحانا..نمیدونم اصن باید چطور بگذرونم این دوران سخت امتحانا رو ...
هرکی امتحان نداره که خوش به حالش..هرکی امتحان داره هم که خدا پشت و پناهش!:دی

پ.ن:جاداره از همین تریبون ح.ماسه ی 9 دی رو تبریک بگم (آیکن تهوع)

نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 9:35 PM توسط خانوم ح-جیمی| |


 

اگه روز به دنیا اومدنم رو به جای آذر ماه 67 بگیریم آذرماه 86 و به بزرگ شدنم نگاه کنیم میبینیم یه دختر کوچولوی قانع بار اومدم،توو رابطمون همیشه دوری و فاصله ها حرف اول رو زده،دیدارهای عجله ای،هولهولکی،یهویی،بدون برنامه ریزی،ولی نمیفهمم چرا کم نمیارم؟چرا قانعم به همین دیدارای یکی دوساعته؟چرا این همه فاصله منو سرد نمیکنه؟
چرا توو بقیه ی مقاطع زندگیم اینجوری نبودم؟چرا این جیمی ای که تو داری با جیمی ای که مامان و باباش،خواهر و برادرش دارن یکی نیس؟این چیه بین ما؟بگو باید چکار کنم؟

 

 

نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 2:34 PM توسط خانوم ح-جیمی| |


دوستای خوبم منو ببخشید که نتونستم زودتر بیام و یه خبر از خودم بدم..اونقدر امتحان و ارائه و ازین جور چرت و پرتها ریخته سرم که نمیتونم بیام خاطرات زیبام رو ثبت کنم..از محیط کافی نت هم خوشم نمیاد..اینجوریه که نتونستم بیام بهتون سر بزنم و چیزی بنویسم..الان هم باید زود برم..فقط اومدم از تولدم بنویسم..سه شنبه..1اذر...آقای ح-جیمی به خاطر من با وجود اینکه ماشینشم خراب شده بود این همه راه رو کوبید با ماشینهای بین شهری اومد شهر محل تحصیل و یک ساعتی قدم زدیم و یه پیزا دوتایی باهم خوردیم و بعد هم یه کیک لیمویی با پاستیل و شکلات و اینجور چیزا برام گرفت و من رفتم خوابگاه و اونم توو اون بارون خوشگل برگشت..توی خوابگاه تولد گرفتم و جشن و رقص و شادی...واقعا خوب بودو خوش گذشت..
کلا آقای ح-جیمی این چن وقت هر موقع که وقت خالی داشته اومده پیشم و نذاشته تنها بمونم...

*خدایا به خاطر تمام این لحظه های زیبا ازت ممنونم
*عزیزم..قشنگترین لحظه ی عمرم وقتی بود که زیر بارون کنارت قدم میزدم...
*دوستون دارم دوستای خوبم

 

نوشته شده در جمعه 11 آذر1390ساعت 4:47 PM توسط خانوم ح-جیمی| |
 

من الان انقد دلم میخواد بشینم چرت و پرت به هم ببافم که نگوووووووو:((((((

چارشنبه از دانشگا که رسیدم رنگ خونمون رو ندیدم و مسافرت بودم و الان منم و یه عالمه درس:(((فردام باز باید برم..نمیدونم ایندفه کی بیام:((((((((

 

سیزده ابانتون مبارک

 

 

 

نوشته شده در جمعه 13 آبان1390ساعت 5:41 PM توسط خانوم ح-جیمی| |


سلام

 

 


من امروز صب اومدم خونه...این هفته کاملا روو دور بدشانسی بودم..یکشنبه که کلاسام رو رفتم..سه شنبه از هشت صب تا شیش بعدازظهر کلاس داشتم اما هیچ کودوم..تاکید میکنم ،هیچکودوم تشکیل نشد!!!!


پنج شنبه هم کلاسم 2تا4بود که توو سایت زده بود 4تا6 و من جا موندم!!!!!!!!البته استاد برام حاضری زد چون قیافم وحشتناک مظلووووووووم شده بود!!بعد اونوقت من دوتا امتحان داشتم توو این هفته و هچکودومش رو استاد نگرفت!!!!!!
بیخیال اصن..


از خوابگاه بگم..ببخشید اگه پراکنده و چرت مینویسم..میخوام فقط این روزام ثبت بشه..وحشتناک خستم و فردا هم باید برگردم،کلی هم کار دارم فردا از کپی کردنه جزوه و خریدای خرت و پرت (اما لازم) بگیر تا کاری بانکی!


اتاقم 8 نفرست ولی وحشتناک کوچیکه!!!!!!!!!!!البته 4نفر ثابتیم..دونفرم هستن که دوشب توو هفته میان،فقط پن شنبه جمه ها کلاس دارن..یکی علمی کاربردی درس میخونه..اونیکی ارشد روانشناسیه...بقیه ی تختها هم خالیه فعلن..
از هم اتاقیام توو یه فرصت مناسب مفصل مینویسم ... هم انقدر بنویسم که اوضاع خوبه ..

 


در اولین فرصت به وبلاگاتون سر میزنم..احتمالا چارشنبه بیام..


مواظب خودتون باشین

 

 

 

نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت 11:27 PM توسط خانوم ح-جیمی| |
 

من فردا میرم خوابگا/دارم وسیله هام رو جمع میکنم.
من یکشنبه امتحان دارم.

من که نیستم بچه های خوبی باشین/منو از یاد نبرید.

نوشته شده در جمعه 29 مهر1390ساعت 8:12 PM توسط خانوم ح-جیمی| |


میرسه اون روزی که این موقع شب تو یه خیابون خلوت یه عالمه راه بریم و حرف بزنیم؟

نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 11:31 PM توسط خانوم ح-جیمی| |